تبليغاتX
بهار بانو
 
 

تازه عروس منو به خونه اش دعوت کرده. موهاش رو فرفری کرده و لب هاش رو قرمز قرمز، تازه عروس خیلی دوست داشتنیه. برام چای تعارف میکنه و کیکی که خودش درست کرده.خونه خیلی گرم و روشنه. تازه عروس دوست داره همه جای خونه اش رو نشونم بده.ازوسواس خرید لوازم آشپزخونه میگه و اینکه همشون از آخرین مدلهای توی بازارن،اینکه چقدر سبزی فریز کرده و چقدر عدس و لوبیا پاک کرده. تازه عروس میگه خیلی رمانتیک آشپزی می کنه! از این حرف هردو خنده مون میگیره و من به گذشت زمان فکر میکنم...

 دیوارهای اتاق خواب پره از عکسهای دو نفره عروسی. میگه همسرش از فرط علاقه دوست نداره اون سر کار بره یا حتی خرید کنه چون نمی خواد عشقش اذیت شه، تازه عروس میگه اینجوری خودش هم راحت و راضیه و من به تردیدی که تو حرفاش موج میزنه فکر میکنم...میگه همسرش بچه دوست داره و معتقده بچه می تونه تو خونه سرگرمش کنه و من فکر می کنم به بچه ای که برای سرگرمی به دنیا میاد...

تازه عروس پر از هیجانه، تندو تند حرف می زنه، از عشق ابدی، از شال گردنی که برای همسرش می بافه، ازاولین روزآشنایی، اولین شب زندگی مشترک، از خواص عدس،از حساسیت دستهاش به مایع سفید کننده، از اینکه خوشبخت ترین آدم توی دنیاس، از اینکه چه جوری میشه کیک خرسی درست کرد،اینکه رنگ پرده ها رو باید با مبل ها ست کنه، اینکه زندگیش خیلی قشنگه و... مغزم داغ میکنه، باید برم. موقع خداحافظی طبق معمول می پرسه پس تو کی میخوای عروس شی، باور کن خیلی عالیه! می بوسمش و میگم همین روزا!!

هوای بیرون سرده، داره برف میاد. سرم رو بالا میگیرم،دو نه های برف روی گونه های داغم می ریزن و من فکر می کنم به معنای زندگی، به خوشبختی و....به زن بودن....

 

  نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:46 PM  توسط بهارک  | 
پرندۀ کوچک من

            بالهایت را انکار نکن

                        پرواز تمام زندگی توست...

  نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 4:29 PM  توسط بهارک  | 

بعد از دو هفتۀ سختی که پشت سر گذاشتم، امروز با گلویی چرکی وحالی نه چندان خوب کنار دستگاه بخورم نشسته ام و دارم به اتفاقی که برام افتاد فکر میکنم.باید بتونم یک نتیجه از این اتفاق بگیرم.باید بتونم جواب چراهای درون خودم رو بدم.برخورد وحشتناک یک بیمار سایکوتیک دقیقا ۱۵روز پیش،آخر وقت کاری، زمانیکه فقط یک ساعت دیگه برمیگشتم خونه.چرا اون مرد باید اون ساعت از روز با اون حالت عجیب می اومد سراغ ما...وچرا رفتار کسی که خودم می دونم بیماره باید انقدر منو آزار بده.چرا روحم خورد شده.چرا انقدر به هم ریخته ام.چرا نمی تونم فراموش کنم...شاید چون هیچوقت انتظار بدی از هیچکس رو نداشتم.شاید چون به قانون احترام متقابل معتقدم وباید اینجوری می فهمیدم که یه جاهایی این قانون  میشکنه.یه جایی یه کسی یهو از راه می رسه وبهت به چشم یه آدم دروغگو و ظالم نگاه می کنه،خیلی راحت بهت توهین میکنه، کثیف ترین حرفها رو بهت می زنه، بدترین کارها و رفتاری که به عمرت دیدی. وتو هیچی نمیگی چون میفهمی که حال عادی نداره و بیماره و نمیخوای بادفاع از خودت اوضاع بدتر شه. به احترام درسی که خوندی وسوگندنامه ای که روز دفاع پاش رو امضا کردی سکوت میکنی.میذاری هر چی دلش میخواد بگه.میذاری شخصیت تو رو له کنه فقط چون میفهمی بیماره و بقیه نمیفهمن حتی شاید خودش...اون اتفاق میگذره اما تو بعدش دیگه نمیدونی با خودت چه کار کنی...احساساتی که له شده.تصوراتی که به هم ریخته.شغلی که دیگه دوستش نداری و فکر کردن به مسیری که شاید اشتباه طی شده. و بدبینی دردناکی که کل وجودت رو بی اینکه بخوای پر می کنه.یاد پاییز دو سال قبل می افتی که به جرم درسی که خونده بودی برای طرح اجباری پرت شدی به یه بیمارستان تو یه شهرستان غریب.اولین تجربۀ کاری بلافاصله بعد دانشکده تو یه محیط عجیب و دور از همۀ کسانی که میشناختی. و یادت می افته پسرک مبتلا به دیستروفی دوشن روی صندلی چرخدار که هرگزنگاه تلخش رو فراموش نمی کنی و صدها بیمار دیگه که تو به خاطر درد هر کدومشون غضه خوردی وتلخی هایی که توی ذهنت حک شد فقط و فقط بخاطر مسیری که تو ۱۸سالگیت انتخابش کردی،شاید کور،شاید گیج،شاید مشتاق وپر از امید...و امروز اتفاقی می افته که تو به تمام احساسات خودت شک کنی، به راهی که انتخاب کردی، به شغلی که داری....وخیلی سخته اینکه فکر کنی اشتباه کردی، اینکه دلت از آدمها بشکنه ویکهو سرد سرد بشی و دیگه نخوای برگردی....

  نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 11:56 PM  توسط بهارک  | 

زن نگاه میکنه

مرد حرف میزنه

زن دستی به موهای سفیدش میکشه

مرد حرف میزنه

زن زیر لب چیزی میگه و آه میکشه

مرد حرف میزنه...

  نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 7:29 PM  توسط بهارک  | 

ای بابا چه دردسری شده این شغل ما... هر کسی که بهت می رسه شروع میکنه از درداش گفتن: فلان جام درد میکرد رفتم دکتر فلان دارو رو داد معده ام داغون شده به نظرت چیکار کنم؟خانم دکتر راسته که فلان دارو پوکی استخوان می ده؟ فلان داروها( nتا!) رو می خورم 2روز پیش کهیر زدم کدوم یکی رو قطع کنم؟ عوارض جانبی فلان دارو چیه؟ حالا اینا انواع معقول سوالات هست والبته درصد بالاترمربوط میشه به انواع کمی(فقط کمی!!!) نامعقول : وای چه خوب شد که دیدمت بهار جون  دو روزه دارم فلوکستین می خورم اصلا حالم بهتر نشده!!!(دو روزه!!) من قندم رفته بالا شده500 بعد دکترم گفت باید انسولین بزنی منم گفتم عمرا(یک کلام ختم کلام!!!) حالا به نظرت قرص هایی رو که قبلا می خوردم دو برابر بکنم؟(همینطور کشکی دیگه!!)ننه جون قربونت برم من دو سال پیش واسه پادردم دکتر یه قرص هایی داد رنگش سفید بود بعد گرد هم بود رنگ کاغذشم فک کنم یا سبز بود یا صورتی حالا اسم این قرصه رو بگو من دوباره بگیرم!(حتما!!!) یه چند روزی هست یه دردی از گردنم میگیره میزنه به پاشنه ام به نظرت چمه؟چند وقته موهام درد میکنه،پوست سرم نه ها خود خود موهام(گفتم بره پیش روانپزشک،قهر کرد!) من دارم کچل میشم هنوزم زن نگرفتم یه ترکیبی درست کن این موهامو یه کم پرپشت کنه!(کدوم مو؟منکه چیزی نمی بینم).من چیکار کنم قدم بلند شه؟ و....سوالی که من شدیدا آلرژی دارم نسبت بهش:من میخوام لاغر کنم چی بخورم!

فکر کن رفتی مهمونی.می خوای یه استراحتی بکنی.خوش باشی.تا می شینی یکی عین زلزله میاد کنارت بعد تا آخر مهمونی رو کوفتت میکنه.هی بحث پشت بحث باز میکنه. تازه وقتی می خوای از دست خودش راحت شی معرفیت میکنه به دوستاش ودیگه کارت زاره وخیلی هنر کنی از دستشون فرار میکنی میای خونه!

امان از دست این پیرزن ها. وای وای وای. بعد عمری یه روز رفتی خونش. تا پاتو میذاری تو خونه هنوز س سلام رو نگفتی شروع می کنه: واااای چقدر خوب شد که اومدی دخترم، یه دقیقه بیا نیگا به این دواهای من بنداز. دستشو می بره ازتو بقچه یه بسته درمیاره بعد هزار تا پلاستیک توهم تو هم رو درمیاره و صد تا گره رو وا میکنه تا بالاخره می رسیم به دواها. همه رو می ریزه زمین و شروع میکنه توضیح دادن: این واسه قلبمه،این واسه پادرد،این واسه تئوریم(منظورش همون تیروئیده!) این قرصها رو هم فاطما خانوم همسایه ام داده میگه گرازپامه(همون اگزازپام) واسه بیخوابیم و...هزارجورد درد دیگه...هزار بارم که توضیح میدی باز می ره سر جای اول!تازه آخرشم که راضیش کردی میگه قربون دستت ننه این آمپولای ویتامین منم بزن.

وهر روز و هر روز این ماجرا تکرار میشه.تازه هر کسی هم بهت زنگ میزنه و sms میده یا احیانا ایمیل مطمئنی نمی خواد حالتو بپرسه بلکه سوال داره.واقعا چیکار میشه کرد؟ چطور میشه به مردم حالی کرد که بابا جان منم آدمم،منم دوست دارم بیرون ازمحیط کارم راحت باشم.نمی خوام شغلم همه زندگیم باشه.درسته که منم دوست دارم به مردم کمک کنم. اما آخه  چه جوری؟هی هر دقیقه که یه مشکلی پیش میاد که برنمیدارن زنگ بزنن به یکی.اونم آدمه ناسلامتی.حالا هی بگو کو گوش شنوا...

  نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 5:54 PM  توسط بهارک  | 

تواز راه می رسی

ومن ،

پراز دلیل کودکانه ام هنوز

تو می روی

ومن ،

پر ازبلوغ حسرت تو می شوم....

 

  نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 10:39 PM  توسط بهارک  | 
بازهم حرفی زد که منو شکست، خودش نفهمید، هیچوقت نفهمیده... هنوز سرد و سخته و پر از فاصله... به اندازه 26 سال ازم دوره و من هنوز امیدوارم به تغییر...
  نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 10:22 PM  توسط بهارک  | 

                                                 زندگی در چند کلمه 

 خواستگاری- عقد- عروسی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس- تاتی تاتی- کفش بوقی- کودکستان- اسباب بازی- سه چرخه- تلویزیون- پینوکیو- کلاه قرمزی- دبستان- شیطون- معلم- پونز- صندلی- کتاب- درس- دودره- کلک بازی- دبیرستان- ولگردی- نامردی- شبگردی- پیش دانشگاهی- درس- آیندگان- قلمچی- کنکور- شماره عینک 5- دانشگاه- بادگلو- استاد- PhD- رفرنس- آموزش- خوابگاه- تنبلی- کلاس- روحیه- دودره- بی خیال- پایان ترم- امتحان- خر- گل- گیر- استاد- التماس- گریه- زاری- ضجه- 02/12- درگاه الهی- سجده- شکر- کلاس- دختر- همکلاسی-خوشگل- عاشق- شعر- غزل- پیشنهاد- غلتک- دپرس- بدبخت- مفلوک- گیر- دوباره- پیشنهاد- غلتک- پررو- سمج- گیر- سه پیچ- سه باره- پیشنهاد- غلتک-  سنگ پا- قزوین- سریش- زگیل- راضی- جزوه- کتاب- رد- بدل- مشکوک- جزوه- صحبت- دانشکده- تابلو- ضایع- جاسوس- آنتن- کمیته انظباتی- گریه- زاری- التماس- بخشش- دوباره- جزوه- کتاب- لیلی- مجنون- خواستگاری- مهریه- سکه طلا- شیربها- کوفت- زهرمار- عقد- تالار- عروسی-  ماه عسل- زندگی- شیرین- مصاحبت- مسالمت- مخالفت- جروبحث- دعوا- خونه باباش- آشتی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس...

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 5:43 PM  توسط بهارک  | 

تحمل نگاههایی پرسشگر و خیره و غوطه ور در فضایی سنگین. اجبارهای سخت و خشک و من گیج گیج با لبانی بسته و دلی پرآشوب، پر از فریاد، پر از خروش سالها... رفتن تا نزدیکترین نزدیک و بازگشت با دستانی خالی. قلب هایی یخ زده در گرمایی دم کرده وتهوع آور.اگر این زندگیست و حیات وای بر زندگی...وای بر زندگی.. وای بر من و وای بر تمامی افکار جاری در فضا. دریغ از ذره ای عشق، قطره ای نور و لحظه ای نرم. بن بست های هراس انگیز و خیابانهای پیچ در پیچ و   بی انتها و من گم شده در این هیچاهیچ پوچ و مضحک. تنفری رو به تزاید و چشمانی سرد و یخ زده و...دستی که هرگز دستم را نخواهد گرفت. بیهوده قدم برمیدارم این راه را پایانی نیست و دستانم را تکیه گاهی. بیهوده می سرایم نغمه ام را بیهوده، هیچ شنونده ای نیست. چه سان می گذرند انسانها از کنارم، همچون سایه هایی مبهم و تاریک و چه سان وجود دارم اگر هیچ است و هیچ...

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 10:18 AM  توسط بهارک  | 

پنجه درافکنده ایم

با دست هایمان

به جای رها شدن.

 سنگین سنگین بر دوش می کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان.

 عشق ما

 نیازمند رهایی است

نه تصاحب.

 در راه خویش

 ایثار باید

 نه انجام وظیفه.

مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)

 

  نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:52 PM  توسط بهارک  | 
اصلا به این فکر نمی کنم که تو را تغییر دهم                                                                             

اگر طبع وحشی تو را عوض کنم                    چه چیزی از تو باقی خواهد ماند                               

اصلا به فکر ادب کردن تو  نیستم                                                                                             

اگر کودکی بازیگوشت را ادب کنم               دیگر چه چیزی از تو باقی خواهد ماند. . .

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:46 AM  توسط بهارک  | 
تنها کاری که باید برای تغییر دنیای اطراف انجام دهید،

 تغییر شیوۀ تفکر خودتان است.

  نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 6:17 PM  توسط بهارک  | 
بهم میگه تجربه خروج روح از بدن داشته.منو می بره تو اتاقش و جای ۴ تا دایره رو رو موکت نشونم میده و میگه جای انگشتاشه وقتی روحش بیرون اومده. یعنی انرژی باعث حرارت شده و موکت در اثر گرما تو رفته. یعنی باور کنم؟
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 5:48 PM  توسط بهارک  | 

نمی دونم تا حالا برات اتفاق افتاده که واسه عزیزترین کس زندگیت آرزوی مرگ بکنی؟عجیبه؟

دفتر خاطراتم رو که ورق می زنم یاد ۴ سال پیش همین موقع ها می افتم. چند سالی میشد که مریض بود: اولش خیلی آروم شروع شد، گاهی حرفها و کارهای خیلی ساده رو فراموش میکرد،میذاشتیم به حساب پیری حتی فکر می کردیم داره باهامون شوخی میکنه. چند سال گذشت، این بار دیگه کاملا واضح بود که یه مشکلی هست. خودش هم گیج شده بود. همه وسایل خونه رو جابجا میکردو بعد یادش می رفت  اونا رو کجا گذاشته. وقتی می رفتم تو اتاقم هیچ چیزی سرجاش نبود، کتاب از تو کمد لباس سردرمی آورد و دمپایی از تو کتابخونه. وقتی ازش سوال می کردی چیزی یادش نبود.هیچ ایرادی از کارهاش نمی گرفتم چون دوستش داشتم، دوست داشتن که نه،من عاشقش بودم....دیگه اطمینان پیدا کردیم آلزایمر داره. خیلی غصه می خوردم اما نمی خواستم به روند بیماریش فکر کنم. مهم این بود که هنوز کنارمه، دوستم داره و هنوز با دیدن نوه هاش انقدرخوشحال میشه که انگار خوشیهای کل دنیا رو بهش داده باشن. مدتها بعد اوضاع بدتر شد. همه اش بی هدف تو خونه راه می رفت و به اتاقها سرک می کشید. بیقرار بود.نمیشد تنهاش گذاشت، روز و شب باید مواظبش بودی که از پله ها نیفته یا اجاق گاز رو روشن نذاره و...شبها یادش میرفت دستشویی کدوم وره باید همراهش می رفتی تا سر از زیرزمین درنیاره. قبولش واسه هممون سخت بود.کسی که عمری تو باسلیقه و کدبانو بودن زبانزد بود چه بلایی داشت سرش می اومد...خودش هم متوجه شده بود که اوضاعش مثل سابق نیست. وقتی احساس می کردم داره غصه می خوره حواسش رو پرت می کردم، وادارش می کردم از قصه های بچگیمون واسم تعریف کنه، اما پادشاه توی قصه اش هم راه رو گم می کرد و هیچوقت مثل قدیمها به دختر آرزوهاش نمی رسید...خیلی سخت بود دست و پنجه نرم کردن با این بیماری لعنتی. با این وجود دلم رو خوش کرده بودم به بودنش ، اینکه هنوز کنارم بود، هنوز با دیدنم محکم بغلم می کردو من در انبوه بوسه ها ونوازش دستهاش آرامشی روپیدا می کردم که هیــچ جای دیگه سراغ نداشتم. هنوزقشنگترین سبزه های عید رو سبز میکرد فقط باید یادش مینداختی که عید داره میاد.هنوز با بودنش به سفره هفت سین بوی تازگی می داد. روزها خیلی زود گذشتن تا اینکه یه سرماخوردگی ساده شد بهونۀ زمین گیر شدنش. یک ماهی بود که ندیده بودمش.خونه عمواینا بود. صبح قرار بود بیارنش خونه ما.دلم پر از آشوب بود. رسیدم خونه. تو رختخواب نشسته بود. رفتم کنارش. اندازه صد سال پیرتر شده بود. بغض گلوم رو به زحمت قورت دادم، تبسمی کردم و گفتم سلام. بر عکس همیشه که دستاش رو به طرفم دراز میکرد تا بپرم بغلش، با یه نگاه مبهوت و گیج بهم خیره شد. انگار زمان وایستاده بود. سکوت بود و سکوت...یکهو دستش رو به طرفم گرفت و با یه صدای خفه گفت: خانوم میشه لطفا کمکم کنید دراز بکشم...دنیا روی سرم خراب شد. اون منو یادش رفته بود، اسمم حتی قیافه ام. خیلی آروم دراز کشید و فوری چشمهاش رو بست. نمی خواستم واقعیت رو قبول کنم. چشمامو بسته بودم وناخودآگاه و بی هدف تو ذهنم دنبال آخرین باری می گشتم که منو با اسم صدا زده بود، کی، کی، کی... وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود و اون خواب خواب...روزهای بعد هم مبهوت و گیج مثل غریبه ها نگاهمون میکرد. از تاریکی می ترسید. نمی دونست کجاست. خیلی کم حرف می زد. با دیدن هرروزه رنجهاش کل وجودم پراز درد میشد. هنوز عاشقش بودم.  با کمال خودخواهی هر روز دعا می کردم خدایا نگیرش از من، بذار همینجوری بمونه. اگر اون منو یادش رفته من که هنوز می شناسمش. دیگه برام مهم نبود چطورزنده بمونه فقط می خواستم باشه و نفس بکشه.... چند ماه بعد دیگه غذا نمی خورد و نمی تونست حرف بزنه.یک روز کنارش نشستم و دست سردش رو توی دستم گرفتم. چشمهاشو وا کرد، برگشت و سردو یخ زده نگاهم کرد. رنج و خستگی چند سال رو توی چشماش دیدم. می خواستم فریاد بزنم و بگم که چقدر دوستش دارم، چقدر برام عزیزه و چقدر نیاز دارم به بودنش...اما نتونستم....بغض گلوم پایین نمی رفت. انقدر ساکت موندم تا آروم چشماشوبست. و من هیچوقت دیگه هم نتونستم این جمله رو بهش بگم. همون شب از خدا خواستم که ببرتش،این سخت ترین دعای عمرم بود اما نمی خواستم زجر بکشه. باورم نمی شد، من مرگ عزیزترین کسم رو از خدا خواسته بودم. عزیزی که همیشه واسه بودنش دعا کرده بودم...دو روز بعد رفت تو کما و دیگه بیدار نشد. حالا خیلی راحت می تونستم بالاسرش بغض هام رو بشکنم وگریه کنم چون دیگه چشمهای قشنگش نبودن که نگاهم کنن. خوابش زیاد طول نکشید واون خیلی آروم و تنها از پیشمون رفت...

  نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 8:30 PM  توسط بهارک  | 

فکری پر از دروغ

و کلامی پر از سکوت،

کجا می برد این خیال مرا؟

دستانی پر از خالی

و چشمانی پر از سوال

کجا می برد این خیال مرا؟...

 

  نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 0:6 AM  توسط بهارک  | 

دیروز روز داروساز بود. کلی تبریک گرفتم. متن یکی از sms ها این بود:...یادت نـرود دردمندان را چـون چشـمانت گـرامی داری که رازی این دانش را به بهـای چشمهایش به من و تو رسـانـده است. و من ناخـودآگاه یاد خیــلی از مریضها افتادم و فکر کردم چقدر دارودرمانی تونسته کیفیت زندگی انسانها رو بهبــود  بده تاحدی که شاید امروزه دنیای بدون دارو برامون قابل تصور نباشه.

مسلما در آینده با پیشرفت تکنیکهای جدیدی مثل target therapy و سیتمهای دارو رسانی هوشمند شاهد پیشـرفتهای عظیــم علم داروسازی خواهیم بود. به امید آن روز...

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:10 PM  توسط بهارک  | 

امروزاتفاقی افتاد که باعث شد من بینهایت عصبانی و بعد هم ناراحت بشم. تو صف عابر بانک ایستاده بودم.نوبت آقایی شد که قبل من بود. هوا گرم بود و صف شلوغ و مدت طولانی منتظر بودم. بعد از اینکه یکبار پول گرفت دیدم که برای بار دوم هم داره کارت میکشه چیزی نگفتم و منتظر وایستادم پولشو گرفت و گذاشت تو جیبش و در کمال بهت من دوباره کارت کشید! اینبار بهش گفتم آقای محترم شما اگر قصد دارید بیشتر از یک بار پول بگیرید باید هر بار برید آخر صف. با کمال پررویی گفت چرا کی گفته. جواب دادم این قانون گرفتن پول از عابر بانکه. در همین حال با کمال وقاحت داشت برای بار چهارم با یه کارت دیگه پول می گرفت خیلی عصبانی شدم و بیشترین علت عصبانیتم نه اون آقا بلکه 5 نفری بود که پشت سر من منتظر ایستاده و بر و بر نگاه می کردن! گفت اون دوبار اول بهم پول نداد. گفتم خوبه که خودم دیدم، اگر کار اشتباهی می کنی حداقل جرات اعتراف داشته باش، متاسفم برات که فرهنگ استفاده از یه دستگاه ساده رو نداری و بعد ادعای آدم بودن می کنی. ته دلم میلرزید از اینکه یه موقع عصبانی بشه از اینکه بهش گفتم آدم نیست اما اون مثل اینکه خودش هم به این موضوع ایمان داشت جواب داد من از سر کار اومدم و خسته ام.حوصله ندارم منتظر باشم و تو برو به بانک اعتراض کن که چرا مبالغ بالا نمیده و از این چرندیات..و در حالی که برای بار پنجم داشت پول می گرفت با وجود اینکه داشتم از شدت خشم منفجر می شدم، با خونسردی و تبسم نگاهش کردم و گفتم تو راحت باش و کارتو انجام بده، اصلا کل حسابتو خالی کن، من با اعتراضم فقط خواستم بفهمی حداقل من یکی گوسفند نیستم. خیلی ناراحت شدم.چرا باید یک آقایی که در ظاهر هم خیلی خودشو مبادی آداب نشون می ده همچین رفتاری داشته باشه و بدتر اینکه چرا اونایی که پشت سر من بودن نخواستن از حقشون دفاع کنن و اجازه دادن که اون آدم بیشعور به راحتی از وقتشون و شخصیتشون سو ء استفاده کنه؟ کم نیستن این بی قانونی ها، از صبح که از خونه بیرون میری همه جا پره از این آدمها: تو تاکسی، موقع رانندگی، تو صف بانک و ... و تا زمانی که ما نتونیم قانون رو که از ابتدایی ترین الزامات یک جامعه و نشون دهنده شهری شدنه رعایت کنیم، چطور می تونیم ادعا کنیم که با سایر موجودات زنده مثل گاو و شتر فرق داریم؟

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:59 AM  توسط بهارک  | 

می باید خود را از دام اوهام برهانیم

گر بر آن سریم

که همه چیزی را دریابیم.

می باید ایمان داشت

که به هنگام

تنها از نیروی فرزانگی خویش

مدد باید جست.

مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:48 AM  توسط بهارک 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM