داشتم فکر می کردم اگر امروز کنارم بودی شاید این مشکل را راحت تر تحمل می کردم. هر چند دلداری دادن هم بلد نبودی. اما حداقل گوش کردن را بلد بودی. شاید با دقت هم گوش نمی کردی اما حداقل همه اش را گوش می کردی بدون هیچ اظهار نظری. به هر حال بودنت بهتر از نبودنت بود. ای کاش عوض می شد، همه چیز. تو و من هم عوض می شدیم. یا تو می شدی همان کسی که می خواستم یا من قناعت به همان کسی که هستی می کردم. آن وقت من عاشقت می شدم، تو هم که عاشقم بودی. شاید زندگی معنا پیدا می کرد، شاید هم همه چیز سخت تر می شد، نمی دانم. گیج شده ام همیشه زمانی که نباید، گیج می شوم.
ساعت 7 صبح: بیداری. من: تصویر آهسته! زندگی: خشن!!
7.5: سبز شدن علف زیر پای راننده دم در. من: خواب و بیدار.
7.45: وضعیت: پشت چراغ قرمز موسیقی: بیا با من برقص، سبک: راک+ رپ !!
ساعت 8: من :چایی پشت چایی... خدمه: متعجب.
ساعت 9 : غلبه خواب، من: کلافه. وضع معده : خراب...
ساعت 10: جلسه آموزشی؛ من: مدرس!!! شرکت کنندگان: یک عده انسان طالب علم!
ساعت 12: تلفن مهم من: آلزایمر!! وضعیت آبرو: کمی تا قسمتی رفته...
ساعت 1: گم شدن مدارک مهم. من: آژیته ، پریدن خواب به طور اساسی خدمه: بسیج همگانی.
ساعت3 : پیدا شدن مدارک من: درگاه الهی، شکر. خدمه: خوشحال.
ساعت 4: خسته از کار!!! من: مشعوف راننده: سرعت 120. وضعیت: پرواز. مقصد:؟
احساسم می گه بروجلو عقلم می گه وایستا...احساسم می گه نترس، عقل می گه هی مواظب باش..احساسم می گه انگاری دوسش داری، عقلم می گه دیوونه نشو، احساسم می گه ادامه بده ، عقلم می گه تمومش کن....یه نفس عمیق..یه سکوت طولانی ...یه "نه" محکم ....
با صدای گرفته می پرسه اطمینان داری؟ جواب می دم : آره و فکر می کنم : نه
می پرسه هیچ احساسی؟ جواب می دم : هیچی و فکر می کنم : بهترین احساس...
باز هم سکوت ، سکوت زجرآور کشدار.. جمله های پایانی مثل همیشه- کلیشه ای - : آرزوی خوشبختی برای من ..یه نفس عمیق...یه خداحافظی تلخ..
احساس ساکت و سرده، عقل آرومه می گه فراموشش می کنی ..یک روز، دو روز، یک سال، دو سال...اون هم یه خاطره می شه اما فراموش هرگز....
تازه عروس منو به خونه اش دعوت کرده. موهاش رو فرفری کرده و لب هاش رو قرمز قرمز، تازه عروس خیلی دوست داشتنیه. برام چای تعارف میکنه و کیکی که خودش درست کرده.خونه خیلی گرم و روشنه. تازه عروس دوست داره همه جای خونه اش رو نشونم بده.ازوسواس خرید لوازم آشپزخونه میگه و اینکه همشون از آخرین مدلهای توی بازارن،اینکه چقدر سبزی فریز کرده و چقدر عدس و لوبیا پاک کرده. تازه عروس میگه خیلی رمانتیک آشپزی می کنه! از این حرف هردو خنده مون میگیره و من به گذشت زمان فکر میکنم...
دیوارهای اتاق خواب پره از عکسهای دو نفره عروسی. میگه همسرش از فرط علاقه دوست نداره اون سر کار بره یا حتی خرید کنه چون نمی خواد عشقش اذیت شه، تازه عروس میگه اینجوری خودش هم راحت و راضیه و من به تردیدی که تو حرفاش موج میزنه فکر میکنم...میگه همسرش بچه دوست داره و معتقده بچه می تونه تو خونه سرگرمش کنه و من فکر می کنم به بچه ای که برای سرگرمی به دنیا میاد...
تازه عروس پر از هیجانه، تندو تند حرف می زنه، از عشق ابدی، از شال گردنی که برای همسرش می بافه، ازاولین روزآشنایی، اولین شب زندگی مشترک، از خواص عدس،از حساسیت دستهاش به مایع سفید کننده، از اینکه خوشبخت ترین آدم توی دنیاس، از اینکه چه جوری میشه کیک خرسی درست کرد،اینکه رنگ پرده ها رو باید با مبل ها ست کنه، اینکه زندگیش خیلی قشنگه و... مغزم داغ میکنه، باید برم. موقع خداحافظی طبق معمول می پرسه پس تو کی میخوای عروس شی، باور کن خیلی عالیه! می بوسمش و میگم همین روزا!!
هوای بیرون سرده، داره برف میاد. سرم رو بالا میگیرم،دو نه های برف روی گونه های داغم می ریزن و من فکر می کنم به معنای زندگی، به خوشبختی و....به زن بودن....
بالهایت را انکار نکن
پرواز تمام زندگی توست...
زن نگاه میکنه
مرد حرف میزنه
زن دستی به موهای سفیدش میکشه
مرد حرف میزنه
زن زیر لب چیزی میگه و آه میکشه
مرد حرف میزنه...
تواز راه می رسی
ومن ،
پراز دلیل کودکانه ام هنوز
تو می روی
ومن ،
پر ازبلوغ حسرت تو می شوم....
زندگی در چند کلمه
خواستگاری- عقد- عروسی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس- تاتی تاتی- کفش بوقی- کودکستان- اسباب بازی- سه چرخه- تلویزیون- پینوکیو- کلاه قرمزی- دبستان- شیطون- معلم- پونز- صندلی- کتاب- درس- دودره- کلک بازی- دبیرستان- ولگردی- نامردی- شبگردی- پیش دانشگاهی- درس- آیندگان- قلمچی- کنکور- شماره عینک 5- دانشگاه- بادگلو- استاد- PhD- رفرنس- آموزش- خوابگاه- تنبلی- کلاس- روحیه- دودره- بی خیال- پایان ترم- امتحان- خر- گل- گیر- استاد- التماس- گریه- زاری- ضجه- 02/12- درگاه الهی- سجده- شکر- کلاس- دختر- همکلاسی-خوشگل- عاشق- شعر- غزل- پیشنهاد- غلتک- دپرس- بدبخت- مفلوک- گیر- دوباره- پیشنهاد- غلتک- پررو- سمج- گیر- سه پیچ- سه باره- پیشنهاد- غلتک- سنگ پا- قزوین- سریش- زگیل- راضی- جزوه- کتاب- رد- بدل- مشکوک- جزوه- صحبت- دانشکده- تابلو- ضایع- جاسوس- آنتن- کمیته انظباتی- گریه- زاری- التماس- بخشش- دوباره- جزوه- کتاب- لیلی- مجنون- خواستگاری- مهریه- سکه طلا- شیربها- کوفت- زهرمار- عقد- تالار- عروسی- ماه عسل- زندگی- شیرین- مصاحبت- مسالمت- مخالفت- جروبحث- دعوا- خونه باباش- آشتی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس...
تحمل نگاههایی پرسشگر و خیره و غوطه ور در فضایی سنگین. اجبارهای سخت و خشک و من گیج گیج با لبانی بسته و دلی پرآشوب، پر از فریاد، پر از خروش سالها... رفتن تا نزدیکترین نزدیک و بازگشت با دستانی خالی. قلب هایی یخ زده در گرمایی دم کرده وتهوع آور.اگر این زندگیست و حیات وای بر زندگی...وای بر زندگی.. وای بر من و وای بر تمامی افکار جاری در فضا. دریغ از ذره ای عشق، قطره ای نور و لحظه ای نرم. بن بست های هراس انگیز و خیابانهای پیچ در پیچ و بی انتها و من گم شده در این هیچاهیچ پوچ و مضحک. تنفری رو به تزاید و چشمانی سرد و یخ زده و...دستی که هرگز دستم را نخواهد گرفت. بیهوده قدم برمیدارم این راه را پایانی نیست و دستانم را تکیه گاهی. بیهوده می سرایم نغمه ام را بیهوده، هیچ شنونده ای نیست. چه سان می گذرند انسانها از کنارم، همچون سایه هایی مبهم و تاریک و چه سان وجود دارم اگر هیچ است و هیچ...
پنجه درافکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن.
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان.
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب.
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.
مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)
اگر طبع وحشی تو را عوض کنم چه چیزی از تو باقی خواهد ماند
اصلا به فکر ادب کردن تو نیستم
اگر کودکی بازیگوشت را ادب کنم دیگر چه چیزی از تو باقی خواهد ماند. . .
تغییر شیوۀ تفکر خودتان است.
نمی دونم تا حالا برات اتفاق افتاده که واسه عزیزترین کس زندگیت آرزوی مرگ بکنی؟عجیبه؟
دفتر خاطراتم رو که ورق می زنم یاد ۴ سال پیش همین موقع ها می افتم. چند سالی میشد که مریض بود: اولش خیلی آروم شروع شد، گاهی حرفها و کارهای خیلی ساده رو فراموش میکرد،میذاشتیم به حساب پیری حتی فکر می کردیم داره باهامون شوخی میکنه. چند سال گذشت، این بار دیگه کاملا واضح بود که یه مشکلی هست. خودش هم گیج شده بود. همه وسایل خونه رو جابجا میکردو بعد یادش می رفت اونا رو کجا گذاشته. وقتی می رفتم تو اتاقم هیچ چیزی سرجاش نبود، کتاب از تو کمد لباس سردرمی آورد و دمپایی از تو کتابخونه. وقتی ازش سوال می کردی چیزی یادش نبود.هیچ ایرادی از کارهاش نمی گرفتم چون دوستش داشتم، دوست داشتن که نه،من عاشقش بودم....دیگه اطمینان پیدا کردیم آلزایمر داره. خیلی غصه می خوردم اما نمی خواستم به روند بیماریش فکر کنم. مهم این بود که هنوز کنارمه، دوستم داره و هنوز با دیدن نوه هاش انقدرخوشحال میشه که انگار خوشیهای کل دنیا رو بهش داده باشن. مدتها بعد اوضاع بدتر شد. همه اش بی هدف تو خونه راه می رفت و به اتاقها سرک می کشید. بیقرار بود.نمیشد تنهاش گذاشت، روز و شب باید مواظبش بودی که از پله ها نیفته یا اجاق گاز رو روشن نذاره و...شبها یادش میرفت دستشویی کدوم وره باید همراهش می رفتی تا سر از زیرزمین درنیاره. قبولش واسه هممون سخت بود.کسی که عمری تو باسلیقه و کدبانو بودن زبانزد بود چه بلایی داشت سرش می اومد...خودش هم متوجه شده بود که اوضاعش مثل سابق نیست. وقتی احساس می کردم داره غصه می خوره حواسش رو پرت می کردم، وادارش می کردم از قصه های بچگیمون واسم تعریف کنه، اما پادشاه توی قصه اش هم راه رو گم می کرد و هیچوقت مثل قدیمها به دختر آرزوهاش نمی رسید...خیلی سخت بود دست و پنجه نرم کردن با این بیماری لعنتی. با این وجود دلم رو خوش کرده بودم به بودنش ، اینکه هنوز کنارم بود، هنوز با دیدنم محکم بغلم می کردو من در انبوه بوسه ها ونوازش دستهاش آرامشی روپیدا می کردم که هیــچ جای دیگه سراغ نداشتم. هنوزقشنگترین سبزه های عید رو سبز میکرد فقط باید یادش مینداختی که عید داره میاد.هنوز با بودنش به سفره هفت سین بوی تازگی می داد. روزها خیلی زود گذشتن تا اینکه یه سرماخوردگی ساده شد بهونۀ زمین گیر شدنش. یک ماهی بود که ندیده بودمش.خونه عمواینا بود. صبح قرار بود بیارنش خونه ما.دلم پر از آشوب بود. رسیدم خونه. تو رختخواب نشسته بود. رفتم کنارش. اندازه صد سال پیرتر شده بود. بغض گلوم رو به زحمت قورت دادم، تبسمی کردم و گفتم سلام. بر عکس همیشه که دستاش رو به طرفم دراز میکرد تا بپرم بغلش، با یه نگاه مبهوت و گیج بهم خیره شد. انگار زمان وایستاده بود. سکوت بود و سکوت...یکهو دستش رو به طرفم گرفت و با یه صدای خفه گفت: خانوم میشه لطفا کمکم کنید دراز بکشم...دنیا روی سرم خراب شد. اون منو یادش رفته بود، اسمم حتی قیافه ام. خیلی آروم دراز کشید و فوری چشمهاش رو بست. نمی خواستم واقعیت رو قبول کنم. چشمامو بسته بودم وناخودآگاه و بی هدف تو ذهنم دنبال آخرین باری می گشتم که منو با اسم صدا زده بود، کی، کی، کی... وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود و اون خواب خواب...روزهای بعد هم مبهوت و گیج مثل غریبه ها نگاهمون میکرد. از تاریکی می ترسید. نمی دونست کجاست. خیلی کم حرف می زد. با دیدن هرروزه رنجهاش کل وجودم پراز درد میشد. هنوز عاشقش بودم. با کمال خودخواهی هر روز دعا می کردم خدایا نگیرش از من، بذار همینجوری بمونه. اگر اون منو یادش رفته من که هنوز می شناسمش. دیگه برام مهم نبود چطورزنده بمونه فقط می خواستم باشه و نفس بکشه.... چند ماه بعد دیگه غذا نمی خورد و نمی تونست حرف بزنه.یک روز کنارش نشستم و دست سردش رو توی دستم گرفتم. چشمهاشو وا کرد، برگشت و سردو یخ زده نگاهم کرد. رنج و خستگی چند سال رو توی چشماش دیدم. می خواستم فریاد بزنم و بگم که چقدر دوستش دارم، چقدر برام عزیزه و چقدر نیاز دارم به بودنش...اما نتونستم....بغض گلوم پایین نمی رفت. انقدر ساکت موندم تا آروم چشماشوبست. و من هیچوقت دیگه هم نتونستم این جمله رو بهش بگم. همون شب از خدا خواستم که ببرتش،این سخت ترین دعای عمرم بود اما نمی خواستم زجر بکشه. باورم نمی شد، من مرگ عزیزترین کسم رو از خدا خواسته بودم. عزیزی که همیشه واسه بودنش دعا کرده بودم...دو روز بعد رفت تو کما و دیگه بیدار نشد. حالا خیلی راحت می تونستم بالاسرش بغض هام رو بشکنم وگریه کنم چون دیگه چشمهای قشنگش نبودن که نگاهم کنن. خوابش زیاد طول نکشید واون خیلی آروم و تنها از پیشمون رفت...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|