تبليغاتX
بهار بانو
 
 

تحمل نگاههایی پرسشگر و خیره و غوطه ور در فضایی سنگین. اجبارهای سخت و خشک و من گیج گیج با لبانی بسته و دلی پرآشوب، پر از فریاد، پر از خروش سالها... رفتن تا نزدیکترین نزدیک و بازگشت با دستانی خالی. قلب هایی یخ زده در گرمایی دم کرده وتهوع آور.اگر این زندگیست و حیات وای بر زندگی...وای بر زندگی.. وای بر من و وای بر تمامی افکار جاری در فضا. دریغ از ذره ای عشق، قطره ای نور و لحظه ای نرم. بن بست های هراس انگیز و خیابانهای پیچ در پیچ و   بی انتها و من گم شده در این هیچاهیچ پوچ و مضحک. تنفری رو به تزاید و چشمانی سرد و یخ زده و...دستی که هرگز دستم را نخواهد گرفت. بیهوده قدم برمیدارم این راه را پایانی نیست و دستانم را تکیه گاهی. بیهوده می سرایم نغمه ام را بیهوده، هیچ شنونده ای نیست. چه سان می گذرند انسانها از کنارم، همچون سایه هایی مبهم و تاریک و چه سان وجود دارم اگر هیچ است و هیچ...

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 10:18 AM  توسط بهارک  | 

پنجه درافکنده ایم

با دست هایمان

به جای رها شدن.

 سنگین سنگین بر دوش می کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان.

 عشق ما

 نیازمند رهایی است

نه تصاحب.

 در راه خویش

 ایثار باید

 نه انجام وظیفه.

مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)

 

  نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:52 PM  توسط بهارک  | 
اصلا به این فکر نمی کنم که تو را تغییر دهم                                                                             

اگر طبع وحشی تو را عوض کنم                    چه چیزی از تو باقی خواهد ماند                               

اصلا به فکر ادب کردن تو  نیستم                                                                                             

اگر کودکی بازیگوشت را ادب کنم               دیگر چه چیزی از تو باقی خواهد ماند. . .

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:46 AM  توسط بهارک  | 
تنها کاری که باید برای تغییر دنیای اطراف انجام دهید،

 تغییر شیوۀ تفکر خودتان است.

  نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 6:17 PM  توسط بهارک  | 
بهم میگه تجربه خروج روح از بدن داشته.منو می بره تو اتاقش و جای ۴ تا دایره رو رو موکت نشونم میده و میگه جای انگشتاشه وقتی روحش بیرون اومده. یعنی انرژی باعث حرارت شده و موکت در اثر گرما تو رفته. یعنی باور کنم؟
  نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 5:48 PM  توسط بهارک  | 

نمی دونم تا حالا برات اتفاق افتاده که واسه عزیزترین کس زندگیت آرزوی مرگ بکنی؟عجیبه؟

دفتر خاطراتم رو که ورق می زنم یاد ۴ سال پیش همین موقع ها می افتم. چند سالی میشد که مریض بود: اولش خیلی آروم شروع شد، گاهی حرفها و کارهای خیلی ساده رو فراموش میکرد،میذاشتیم به حساب پیری حتی فکر می کردیم داره باهامون شوخی میکنه. چند سال گذشت، این بار دیگه کاملا واضح بود که یه مشکلی هست. خودش هم گیج شده بود. همه وسایل خونه رو جابجا میکردو بعد یادش می رفت  اونا رو کجا گذاشته. وقتی می رفتم تو اتاقم هیچ چیزی سرجاش نبود، کتاب از تو کمد لباس سردرمی آورد و دمپایی از تو کتابخونه. وقتی ازش سوال می کردی چیزی یادش نبود.هیچ ایرادی از کارهاش نمی گرفتم چون دوستش داشتم، دوست داشتن که نه،من عاشقش بودم....دیگه اطمینان پیدا کردیم آلزایمر داره. خیلی غصه می خوردم اما نمی خواستم به روند بیماریش فکر کنم. مهم این بود که هنوز کنارمه، دوستم داره و هنوز با دیدن نوه هاش انقدرخوشحال میشه که انگار خوشیهای کل دنیا رو بهش داده باشن. مدتها بعد اوضاع بدتر شد. همه اش بی هدف تو خونه راه می رفت و به اتاقها سرک می کشید. بیقرار بود.نمیشد تنهاش گذاشت، روز و شب باید مواظبش بودی که از پله ها نیفته یا اجاق گاز رو روشن نذاره و...شبها یادش میرفت دستشویی کدوم وره باید همراهش می رفتی تا سر از زیرزمین درنیاره. قبولش واسه هممون سخت بود.کسی که عمری تو باسلیقه و کدبانو بودن زبانزد بود چه بلایی داشت سرش می اومد...خودش هم متوجه شده بود که اوضاعش مثل سابق نیست. وقتی احساس می کردم داره غصه می خوره حواسش رو پرت می کردم، وادارش می کردم از قصه های بچگیمون واسم تعریف کنه، اما پادشاه توی قصه اش هم راه رو گم می کرد و هیچوقت مثل قدیمها به دختر آرزوهاش نمی رسید...خیلی سخت بود دست و پنجه نرم کردن با این بیماری لعنتی. با این وجود دلم رو خوش کرده بودم به بودنش ، اینکه هنوز کنارم بود، هنوز با دیدنم محکم بغلم می کردو من در انبوه بوسه ها ونوازش دستهاش آرامشی روپیدا می کردم که هیــچ جای دیگه سراغ نداشتم. هنوزقشنگترین سبزه های عید رو سبز میکرد فقط باید یادش مینداختی که عید داره میاد.هنوز با بودنش به سفره هفت سین بوی تازگی می داد. روزها خیلی زود گذشتن تا اینکه یه سرماخوردگی ساده شد بهونۀ زمین گیر شدنش. یک ماهی بود که ندیده بودمش.خونه عمواینا بود. صبح قرار بود بیارنش خونه ما.دلم پر از آشوب بود. رسیدم خونه. تو رختخواب نشسته بود. رفتم کنارش. اندازه صد سال پیرتر شده بود. بغض گلوم رو به زحمت قورت دادم، تبسمی کردم و گفتم سلام. بر عکس همیشه که دستاش رو به طرفم دراز میکرد تا بپرم بغلش، با یه نگاه مبهوت و گیج بهم خیره شد. انگار زمان وایستاده بود. سکوت بود و سکوت...یکهو دستش رو به طرفم گرفت و با یه صدای خفه گفت: خانوم میشه لطفا کمکم کنید دراز بکشم...دنیا روی سرم خراب شد. اون منو یادش رفته بود، اسمم حتی قیافه ام. خیلی آروم دراز کشید و فوری چشمهاش رو بست. نمی خواستم واقعیت رو قبول کنم. چشمامو بسته بودم وناخودآگاه و بی هدف تو ذهنم دنبال آخرین باری می گشتم که منو با اسم صدا زده بود، کی، کی، کی... وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود و اون خواب خواب...روزهای بعد هم مبهوت و گیج مثل غریبه ها نگاهمون میکرد. از تاریکی می ترسید. نمی دونست کجاست. خیلی کم حرف می زد. با دیدن هرروزه رنجهاش کل وجودم پراز درد میشد. هنوز عاشقش بودم.  با کمال خودخواهی هر روز دعا می کردم خدایا نگیرش از من، بذار همینجوری بمونه. اگر اون منو یادش رفته من که هنوز می شناسمش. دیگه برام مهم نبود چطورزنده بمونه فقط می خواستم باشه و نفس بکشه.... چند ماه بعد دیگه غذا نمی خورد و نمی تونست حرف بزنه.یک روز کنارش نشستم و دست سردش رو توی دستم گرفتم. چشمهاشو وا کرد، برگشت و سردو یخ زده نگاهم کرد. رنج و خستگی چند سال رو توی چشماش دیدم. می خواستم فریاد بزنم و بگم که چقدر دوستش دارم، چقدر برام عزیزه و چقدر نیاز دارم به بودنش...اما نتونستم....بغض گلوم پایین نمی رفت. انقدر ساکت موندم تا آروم چشماشوبست. و من هیچوقت دیگه هم نتونستم این جمله رو بهش بگم. همون شب از خدا خواستم که ببرتش،این سخت ترین دعای عمرم بود اما نمی خواستم زجر بکشه. باورم نمی شد، من مرگ عزیزترین کسم رو از خدا خواسته بودم. عزیزی که همیشه واسه بودنش دعا کرده بودم...دو روز بعد رفت تو کما و دیگه بیدار نشد. حالا خیلی راحت می تونستم بالاسرش بغض هام رو بشکنم وگریه کنم چون دیگه چشمهای قشنگش نبودن که نگاهم کنن. خوابش زیاد طول نکشید واون خیلی آروم و تنها از پیشمون رفت...

  نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 8:30 PM  توسط بهارک  | 

فکری پر از دروغ

و کلامی پر از سکوت،

کجا می برد این خیال مرا؟

دستانی پر از خالی

و چشمانی پر از سوال

کجا می برد این خیال مرا؟...

 

  نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 0:6 AM  توسط بهارک  | 

دیروز روز داروساز بود. کلی تبریک گرفتم. متن یکی از sms ها این بود:...یادت نـرود دردمندان را چـون چشـمانت گـرامی داری که رازی این دانش را به بهـای چشمهایش به من و تو رسـانـده است. و من ناخـودآگاه یاد خیــلی از مریضها افتادم و فکر کردم چقدر دارودرمانی تونسته کیفیت زندگی انسانها رو بهبــود  بده تاحدی که شاید امروزه دنیای بدون دارو برامون قابل تصور نباشه.

مسلما در آینده با پیشرفت تکنیکهای جدیدی مثل target therapy و سیتمهای دارو رسانی هوشمند شاهد پیشـرفتهای عظیــم علم داروسازی خواهیم بود. به امید آن روز...

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:10 PM  توسط بهارک  | 

امروزاتفاقی افتاد که باعث شد من بینهایت عصبانی و بعد هم ناراحت بشم. تو صف عابر بانک ایستاده بودم.نوبت آقایی شد که قبل من بود. هوا گرم بود و صف شلوغ و مدت طولانی منتظر بودم. بعد از اینکه یکبار پول گرفت دیدم که برای بار دوم هم داره کارت میکشه چیزی نگفتم و منتظر وایستادم پولشو گرفت و گذاشت تو جیبش و در کمال بهت من دوباره کارت کشید! اینبار بهش گفتم آقای محترم شما اگر قصد دارید بیشتر از یک بار پول بگیرید باید هر بار برید آخر صف. با کمال پررویی گفت چرا کی گفته. جواب دادم این قانون گرفتن پول از عابر بانکه. در همین حال با کمال وقاحت داشت برای بار چهارم با یه کارت دیگه پول می گرفت خیلی عصبانی شدم و بیشترین علت عصبانیتم نه اون آقا بلکه 5 نفری بود که پشت سر من منتظر ایستاده و بر و بر نگاه می کردن! گفت اون دوبار اول بهم پول نداد. گفتم خوبه که خودم دیدم، اگر کار اشتباهی می کنی حداقل جرات اعتراف داشته باش، متاسفم برات که فرهنگ استفاده از یه دستگاه ساده رو نداری و بعد ادعای آدم بودن می کنی. ته دلم میلرزید از اینکه یه موقع عصبانی بشه از اینکه بهش گفتم آدم نیست اما اون مثل اینکه خودش هم به این موضوع ایمان داشت جواب داد من از سر کار اومدم و خسته ام.حوصله ندارم منتظر باشم و تو برو به بانک اعتراض کن که چرا مبالغ بالا نمیده و از این چرندیات..و در حالی که برای بار پنجم داشت پول می گرفت با وجود اینکه داشتم از شدت خشم منفجر می شدم، با خونسردی و تبسم نگاهش کردم و گفتم تو راحت باش و کارتو انجام بده، اصلا کل حسابتو خالی کن، من با اعتراضم فقط خواستم بفهمی حداقل من یکی گوسفند نیستم. خیلی ناراحت شدم.چرا باید یک آقایی که در ظاهر هم خیلی خودشو مبادی آداب نشون می ده همچین رفتاری داشته باشه و بدتر اینکه چرا اونایی که پشت سر من بودن نخواستن از حقشون دفاع کنن و اجازه دادن که اون آدم بیشعور به راحتی از وقتشون و شخصیتشون سو ء استفاده کنه؟ کم نیستن این بی قانونی ها، از صبح که از خونه بیرون میری همه جا پره از این آدمها: تو تاکسی، موقع رانندگی، تو صف بانک و ... و تا زمانی که ما نتونیم قانون رو که از ابتدایی ترین الزامات یک جامعه و نشون دهنده شهری شدنه رعایت کنیم، چطور می تونیم ادعا کنیم که با سایر موجودات زنده مثل گاو و شتر فرق داریم؟

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 11:59 AM  توسط بهارک  | 

می باید خود را از دام اوهام برهانیم

گر بر آن سریم

که همه چیزی را دریابیم.

می باید ایمان داشت

که به هنگام

تنها از نیروی فرزانگی خویش

مدد باید جست.

مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:48 AM  توسط بهارک 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM