تبليغاتX
بهار بانو
 
 

تازه عروس منو به خونه اش دعوت کرده. موهاش رو فرفری کرده و لب هاش رو قرمز قرمز، تازه عروس خیلی دوست داشتنیه. برام چای تعارف میکنه و کیکی که خودش درست کرده.خونه خیلی گرم و روشنه. تازه عروس دوست داره همه جای خونه اش رو نشونم بده.ازوسواس خرید لوازم آشپزخونه میگه و اینکه همشون از آخرین مدلهای توی بازارن،اینکه چقدر سبزی فریز کرده و چقدر عدس و لوبیا پاک کرده. تازه عروس میگه خیلی رمانتیک آشپزی می کنه! از این حرف هردو خنده مون میگیره و من به گذشت زمان فکر میکنم...

 دیوارهای اتاق خواب پره از عکسهای دو نفره عروسی. میگه همسرش از فرط علاقه دوست نداره اون سر کار بره یا حتی خرید کنه چون نمی خواد عشقش اذیت شه، تازه عروس میگه اینجوری خودش هم راحت و راضیه و من به تردیدی که تو حرفاش موج میزنه فکر میکنم...میگه همسرش بچه دوست داره و معتقده بچه می تونه تو خونه سرگرمش کنه و من فکر می کنم به بچه ای که برای سرگرمی به دنیا میاد...

تازه عروس پر از هیجانه، تندو تند حرف می زنه، از عشق ابدی، از شال گردنی که برای همسرش می بافه، ازاولین روزآشنایی، اولین شب زندگی مشترک، از خواص عدس،از حساسیت دستهاش به مایع سفید کننده، از اینکه خوشبخت ترین آدم توی دنیاس، از اینکه چه جوری میشه کیک خرسی درست کرد،اینکه رنگ پرده ها رو باید با مبل ها ست کنه، اینکه زندگیش خیلی قشنگه و... مغزم داغ میکنه، باید برم. موقع خداحافظی طبق معمول می پرسه پس تو کی میخوای عروس شی، باور کن خیلی عالیه! می بوسمش و میگم همین روزا!!

هوای بیرون سرده، داره برف میاد. سرم رو بالا میگیرم،دو نه های برف روی گونه های داغم می ریزن و من فکر می کنم به معنای زندگی، به خوشبختی و....به زن بودن....

 

  نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:46 PM  توسط بهارک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM