تحمل نگاههایی پرسشگر و خیره و غوطه ور در فضایی سنگین. اجبارهای سخت و خشک و من گیج گیج با لبانی بسته و دلی پرآشوب، پر از فریاد، پر از خروش سالها... رفتن تا نزدیکترین نزدیک و بازگشت با دستانی خالی. قلب هایی یخ زده در گرمایی دم کرده وتهوع آور.اگر این زندگیست و حیات وای بر زندگی...وای بر زندگی.. وای بر من و وای بر تمامی افکار جاری در فضا. دریغ از ذره ای عشق، قطره ای نور و لحظه ای نرم. بن بست های هراس انگیز و خیابانهای پیچ در پیچ و بی انتها و من گم شده در این هیچاهیچ پوچ و مضحک. تنفری رو به تزاید و چشمانی سرد و یخ زده و...دستی که هرگز دستم را نخواهد گرفت. بیهوده قدم برمیدارم این راه را پایانی نیست و دستانم را تکیه گاهی. بیهوده می سرایم نغمه ام را بیهوده، هیچ شنونده ای نیست. چه سان می گذرند انسانها از کنارم، همچون سایه هایی مبهم و تاریک و چه سان وجود دارم اگر هیچ است و هیچ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|