تبليغاتX
بهار بانو - سخت...
 
 

بعد از دو هفتۀ سختی که پشت سر گذاشتم، امروز با گلویی چرکی وحالی نه چندان خوب کنار دستگاه بخورم نشسته ام و دارم به اتفاقی که برام افتاد فکر میکنم.باید بتونم یک نتیجه از این اتفاق بگیرم.باید بتونم جواب چراهای درون خودم رو بدم.برخورد وحشتناک یک بیمار سایکوتیک دقیقا ۱۵روز پیش،آخر وقت کاری، زمانیکه فقط یک ساعت دیگه برمیگشتم خونه.چرا اون مرد باید اون ساعت از روز با اون حالت عجیب می اومد سراغ ما...وچرا رفتار کسی که خودم می دونم بیماره باید انقدر منو آزار بده.چرا روحم خورد شده.چرا انقدر به هم ریخته ام.چرا نمی تونم فراموش کنم...شاید چون هیچوقت انتظار بدی از هیچکس رو نداشتم.شاید چون به قانون احترام متقابل معتقدم وباید اینجوری می فهمیدم که یه جاهایی این قانون  میشکنه.یه جایی یه کسی یهو از راه می رسه وبهت به چشم یه آدم دروغگو و ظالم نگاه می کنه،خیلی راحت بهت توهین میکنه، کثیف ترین حرفها رو بهت می زنه، بدترین کارها و رفتاری که به عمرت دیدی. وتو هیچی نمیگی چون میفهمی که حال عادی نداره و بیماره و نمیخوای بادفاع از خودت اوضاع بدتر شه. به احترام درسی که خوندی وسوگندنامه ای که روز دفاع پاش رو امضا کردی سکوت میکنی.میذاری هر چی دلش میخواد بگه.میذاری شخصیت تو رو له کنه فقط چون میفهمی بیماره و بقیه نمیفهمن حتی شاید خودش...اون اتفاق میگذره اما تو بعدش دیگه نمیدونی با خودت چه کار کنی...احساساتی که له شده.تصوراتی که به هم ریخته.شغلی که دیگه دوستش نداری و فکر کردن به مسیری که شاید اشتباه طی شده. و بدبینی دردناکی که کل وجودت رو بی اینکه بخوای پر می کنه.یاد پاییز دو سال قبل می افتی که به جرم درسی که خونده بودی برای طرح اجباری پرت شدی به یه بیمارستان تو یه شهرستان غریب.اولین تجربۀ کاری بلافاصله بعد دانشکده تو یه محیط عجیب و دور از همۀ کسانی که میشناختی. و یادت می افته پسرک مبتلا به دیستروفی دوشن روی صندلی چرخدار که هرگزنگاه تلخش رو فراموش نمی کنی و صدها بیمار دیگه که تو به خاطر درد هر کدومشون غضه خوردی وتلخی هایی که توی ذهنت حک شد فقط و فقط بخاطر مسیری که تو ۱۸سالگیت انتخابش کردی،شاید کور،شاید گیج،شاید مشتاق وپر از امید...و امروز اتفاقی می افته که تو به تمام احساسات خودت شک کنی، به راهی که انتخاب کردی، به شغلی که داری....وخیلی سخته اینکه فکر کنی اشتباه کردی، اینکه دلت از آدمها بشکنه ویکهو سرد سرد بشی و دیگه نخوای برگردی....

  نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 11:56 PM  توسط بهارک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM