نمی دونم تا حالا برات اتفاق افتاده که واسه عزیزترین کس زندگیت آرزوی مرگ بکنی؟عجیبه؟
دفتر خاطراتم رو که ورق می زنم یاد ۴ سال پیش همین موقع ها می افتم. چند سالی میشد که مریض بود: اولش خیلی آروم شروع شد، گاهی حرفها و کارهای خیلی ساده رو فراموش میکرد،میذاشتیم به حساب پیری حتی فکر می کردیم داره باهامون شوخی میکنه. چند سال گذشت، این بار دیگه کاملا واضح بود که یه مشکلی هست. خودش هم گیج شده بود. همه وسایل خونه رو جابجا میکردو بعد یادش می رفت اونا رو کجا گذاشته. وقتی می رفتم تو اتاقم هیچ چیزی سرجاش نبود، کتاب از تو کمد لباس سردرمی آورد و دمپایی از تو کتابخونه. وقتی ازش سوال می کردی چیزی یادش نبود.هیچ ایرادی از کارهاش نمی گرفتم چون دوستش داشتم، دوست داشتن که نه،من عاشقش بودم....دیگه اطمینان پیدا کردیم آلزایمر داره. خیلی غصه می خوردم اما نمی خواستم به روند بیماریش فکر کنم. مهم این بود که هنوز کنارمه، دوستم داره و هنوز با دیدن نوه هاش انقدرخوشحال میشه که انگار خوشیهای کل دنیا رو بهش داده باشن. مدتها بعد اوضاع بدتر شد. همه اش بی هدف تو خونه راه می رفت و به اتاقها سرک می کشید. بیقرار بود.نمیشد تنهاش گذاشت، روز و شب باید مواظبش بودی که از پله ها نیفته یا اجاق گاز رو روشن نذاره و...شبها یادش میرفت دستشویی کدوم وره باید همراهش می رفتی تا سر از زیرزمین درنیاره. قبولش واسه هممون سخت بود.کسی که عمری تو باسلیقه و کدبانو بودن زبانزد بود چه بلایی داشت سرش می اومد...خودش هم متوجه شده بود که اوضاعش مثل سابق نیست. وقتی احساس می کردم داره غصه می خوره حواسش رو پرت می کردم، وادارش می کردم از قصه های بچگیمون واسم تعریف کنه، اما پادشاه توی قصه اش هم راه رو گم می کرد و هیچوقت مثل قدیمها به دختر آرزوهاش نمی رسید...خیلی سخت بود دست و پنجه نرم کردن با این بیماری لعنتی. با این وجود دلم رو خوش کرده بودم به بودنش ، اینکه هنوز کنارم بود، هنوز با دیدنم محکم بغلم می کردو من در انبوه بوسه ها ونوازش دستهاش آرامشی روپیدا می کردم که هیــچ جای دیگه سراغ نداشتم. هنوزقشنگترین سبزه های عید رو سبز میکرد فقط باید یادش مینداختی که عید داره میاد.هنوز با بودنش به سفره هفت سین بوی تازگی می داد. روزها خیلی زود گذشتن تا اینکه یه سرماخوردگی ساده شد بهونۀ زمین گیر شدنش. یک ماهی بود که ندیده بودمش.خونه عمواینا بود. صبح قرار بود بیارنش خونه ما.دلم پر از آشوب بود. رسیدم خونه. تو رختخواب نشسته بود. رفتم کنارش. اندازه صد سال پیرتر شده بود. بغض گلوم رو به زحمت قورت دادم، تبسمی کردم و گفتم سلام. بر عکس همیشه که دستاش رو به طرفم دراز میکرد تا بپرم بغلش، با یه نگاه مبهوت و گیج بهم خیره شد. انگار زمان وایستاده بود. سکوت بود و سکوت...یکهو دستش رو به طرفم گرفت و با یه صدای خفه گفت: خانوم میشه لطفا کمکم کنید دراز بکشم...دنیا روی سرم خراب شد. اون منو یادش رفته بود، اسمم حتی قیافه ام. خیلی آروم دراز کشید و فوری چشمهاش رو بست. نمی خواستم واقعیت رو قبول کنم. چشمامو بسته بودم وناخودآگاه و بی هدف تو ذهنم دنبال آخرین باری می گشتم که منو با اسم صدا زده بود، کی، کی، کی... وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود و اون خواب خواب...روزهای بعد هم مبهوت و گیج مثل غریبه ها نگاهمون میکرد. از تاریکی می ترسید. نمی دونست کجاست. خیلی کم حرف می زد. با دیدن هرروزه رنجهاش کل وجودم پراز درد میشد. هنوز عاشقش بودم. با کمال خودخواهی هر روز دعا می کردم خدایا نگیرش از من، بذار همینجوری بمونه. اگر اون منو یادش رفته من که هنوز می شناسمش. دیگه برام مهم نبود چطورزنده بمونه فقط می خواستم باشه و نفس بکشه.... چند ماه بعد دیگه غذا نمی خورد و نمی تونست حرف بزنه.یک روز کنارش نشستم و دست سردش رو توی دستم گرفتم. چشمهاشو وا کرد، برگشت و سردو یخ زده نگاهم کرد. رنج و خستگی چند سال رو توی چشماش دیدم. می خواستم فریاد بزنم و بگم که چقدر دوستش دارم، چقدر برام عزیزه و چقدر نیاز دارم به بودنش...اما نتونستم....بغض گلوم پایین نمی رفت. انقدر ساکت موندم تا آروم چشماشوبست. و من هیچوقت دیگه هم نتونستم این جمله رو بهش بگم. همون شب از خدا خواستم که ببرتش،این سخت ترین دعای عمرم بود اما نمی خواستم زجر بکشه. باورم نمی شد، من مرگ عزیزترین کسم رو از خدا خواسته بودم. عزیزی که همیشه واسه بودنش دعا کرده بودم...دو روز بعد رفت تو کما و دیگه بیدار نشد. حالا خیلی راحت می تونستم بالاسرش بغض هام رو بشکنم وگریه کنم چون دیگه چشمهای قشنگش نبودن که نگاهم کنن. خوابش زیاد طول نکشید واون خیلی آروم و تنها از پیشمون رفت...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|