<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهار بانو</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 06 Jan 2009 12:15:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زن بودن</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تازه عروس منو به خونه اش دعوت کرده. موهاش رو فرفری کرده و لب هاش رو قرمز قرمز، تازه عروس خیلی دوست داشتنیه. برام چای تعارف میکنه و کیکی که خودش درست کرده.خونه خیلی گرم و روشنه. تازه عروس دوست داره همه جای خونه اش رو نشونم بده.ازوسواس خرید لوازم آشپزخونه میگه و اینکه همشون از آخرین مدلهای توی بازارن،اینکه چقدر سبزی فریز کرده و چقدر عدس و لوبیا پاک کرده. تازه عروس میگه خیلی رمانتیک آشپزی می کنه! از این حرف هردو خنده مون میگیره و من به گذشت زمان فکر میکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیوارهای اتاق خواب پره از عکسهای دو نفره عروسی. میگه همسرش از فرط علاقه دوست نداره اون سر کار بره یا حتی خرید کنه چون نمی خواد عشقش اذیت شه، تازه عروس میگه اینجوری خودش هم راحت و راضیه و من به تردیدی که تو حرفاش موج میزنه فکر میکنم...میگه همسرش بچه دوست داره و معتقده بچه می تونه تو خونه سرگرمش کنه و من فکر می کنم به بچه ای که برای سرگرمی به دنیا میاد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه عروس پر از هیجانه، تندو تند حرف می زنه، از عشق ابدی، از شال گردنی که برای همسرش می بافه، ازاولین روزآشنایی، اولین شب زندگی مشترک، از خواص عدس،از حساسیت دستهاش به مایع سفید کننده، از اینکه خوشبخت ترین آدم توی دنیاس، از اینکه چه جوری میشه کیک خرسی درست کرد،اینکه رنگ پرده ها رو باید با مبل ها ست کنه، اینکه زندگیش خیلی قشنگه و... مغزم داغ میکنه، باید برم. موقع خداحافظی طبق معمول می پرسه پس تو کی میخوای عروس شی، باور کن خیلی عالیه! می بوسمش و میگم همین روزا!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوای بیرون سرده، داره برف میاد. سرم رو بالا میگیرم،دو نه های برف روی گونه های داغم می ریزن و من فکر می کنم به معنای زندگی، به خوشبختی و....به زن بودن....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 12:15:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cc0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پرندۀ کوچک من&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;            بالهایت را انکار نکن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                        پرواز تمام زندگی توست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 12:58:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخت...</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از دو هفتۀ سختی که پشت سر گذاشتم، امروز با گلویی چرکی وحالی نه چندان خوب کنار دستگاه بخورم نشسته ام و دارم به اتفاقی که برام افتاد فکر میکنم.باید بتونم یک نتیجه از این اتفاق بگیرم.باید بتونم جواب چراهای درون خودم رو بدم.برخورد وحشتناک یک بیمار سایکوتیک دقیقا ۱۵روز پیش،آخر وقت کاری، زمانیکه فقط یک ساعت دیگه برمیگشتم خونه.چرا اون مرد باید اون ساعت از روز با اون حالت عجیب می اومد سراغ ما...وچرا رفتار کسی که خودم می دونم بیماره باید انقدر منو آزار بده.چرا روحم خورد شده.چرا انقدر به هم ریخته ام.چرا نمی تونم فراموش کنم...شاید چون هیچوقت انتظار بدی از هیچکس رو نداشتم.شاید چون به قانون احترام متقابل معتقدم وباید اینجوری می فهمیدم که یه جاهایی این قانون  میشکنه.یه جایی یه کسی یهو از راه می رسه وبهت به چشم یه آدم دروغگو و ظالم نگاه می کنه،خیلی راحت بهت توهین میکنه، کثیف ترین حرفها رو بهت می زنه، بدترین کارها و رفتاری که به عمرت دیدی. وتو هیچی نمیگی چون میفهمی که حال عادی نداره و بیماره و نمیخوای بادفاع از خودت اوضاع بدتر شه. به احترام درسی که خوندی وسوگندنامه ای که روز دفاع پاش رو امضا کردی سکوت میکنی.میذاری هر چی دلش میخواد بگه.میذاری شخصیت تو رو له کنه فقط چون میفهمی بیماره و بقیه نمیفهمن حتی شاید خودش...اون اتفاق میگذره اما تو بعدش دیگه نمیدونی با خودت چه کار کنی...احساساتی که له شده.تصوراتی که به هم ریخته.شغلی که دیگه دوستش نداری و فکر کردن به مسیری که شاید اشتباه طی شده. و بدبینی دردناکی که کل وجودت رو بی اینکه بخوای پر می کنه.یاد پاییز دو سال قبل می افتی که به جرم درسی که خونده بودی برای طرح اجباری پرت شدی به یه بیمارستان تو یه شهرستان غریب.اولین تجربۀ کاری بلافاصله بعد دانشکده تو یه محیط عجیب و دور از همۀ کسانی که میشناختی. و یادت می افته پسرک مبتلا به دیستروفی دوشن روی صندلی چرخدار که هرگزنگاه تلخش رو فراموش نمی کنی و صدها بیمار دیگه که تو به خاطر درد هر کدومشون غضه خوردی وتلخی هایی که توی ذهنت حک شد فقط و فقط بخاطر مسیری که تو ۱۸سالگیت انتخابش کردی،شاید کور،شاید گیج،شاید مشتاق وپر از امید...و امروز اتفاقی می افته که تو به تمام احساسات خودت شک کنی، به راهی که انتخاب کردی، به شغلی که داری....وخیلی سخته اینکه فکر کنی اشتباه کردی، اینکه دلت از آدمها بشکنه ویکهو سرد سرد بشی و دیگه نخوای برگردی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;زن نگاه میکنه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;مرد حرف میزنه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;زن دستی به موهای سفیدش میکشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;مرد حرف میزنه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;زن زیر لب چیزی میگه و آه میکشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;مرد حرف میزنه...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 15:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه خسته شدم...</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;ای بابا چه دردسری شده این شغل ما... هر کسی که بهت می رسه شروع میکنه از درداش گفتن: فلان جام درد میکرد رفتم دکتر فلان دارو رو داد معده ام داغون شده به نظرت چیکار کنم؟خانم دکتر راسته که فلان دارو پوکی استخوان می ده؟ فلان داروها( nتا!) رو می خورم 2روز پیش کهیر زدم کدوم یکی رو قطع کنم؟ عوارض جانبی فلان دارو چیه؟ حالا اینا انواع معقول سوالات هست والبته درصد بالاترمربوط میشه به انواع کمی(فقط کمی!!!) نامعقول : وای چه خوب شد که دیدمت بهار جون  دو روزه دارم فلوکستین می خورم اصلا حالم بهتر نشده!!!(دو روزه!!) من قندم رفته بالا شده500 بعد دکترم گفت باید انسولین بزنی منم گفتم عمرا(یک کلام ختم کلام!!!) حالا به نظرت قرص هایی رو که قبلا می خوردم دو برابر بکنم؟(همینطور کشکی دیگه!!)ننه جون قربونت برم من دو سال پیش واسه پادردم دکتر یه قرص هایی داد رنگش سفید بود بعد گرد هم بود رنگ کاغذشم فک کنم یا سبز بود یا صورتی حالا اسم این قرصه رو بگو من دوباره بگیرم!(حتما!!!) یه چند روزی هست یه دردی از گردنم میگیره میزنه به پاشنه ام به نظرت چمه؟چند وقته موهام درد میکنه،پوست سرم نه ها خود خود موهام(گفتم بره پیش روانپزشک،قهر کرد!) من دارم کچل میشم هنوزم زن نگرفتم یه ترکیبی درست کن این موهامو یه کم پرپشت کنه!(کدوم مو؟منکه چیزی نمی بینم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;).من چیکار کنم قدم بلند شه؟ و....سوالی که من شدیدا آلرژی دارم نسبت بهش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;:من میخوام لاغر کنم چی بخورم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کن رفتی مهمونی.می خوای یه استراحتی بکنی.خوش باشی.تا می شینی یکی عین زلزله میاد کنارت بعد تا آخر مهمونی رو کوفتت میکنه.هی بحث پشت بحث باز میکنه. تازه وقتی می خوای از دست خودش راحت شی معرفیت میکنه به دوستاش ودیگه کارت زاره وخیلی هنر کنی از دستشون فرار میکنی میای خونه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امان از دست این پیرزن ها. وای وای وای. بعد عمری یه روز رفتی خونش. تا پاتو میذاری تو خونه هنوز س سلام رو نگفتی شروع می کنه: واااای چقدر خوب شد که اومدی دخترم، یه دقیقه بیا نیگا به این دواهای من بنداز. دستشو می بره ازتو بقچه یه بسته درمیاره بعد هزار تا پلاستیک توهم تو هم رو درمیاره و صد تا گره رو وا میکنه تا بالاخره می رسیم به دواها. همه رو می ریزه زمین و شروع میکنه توضیح دادن: این واسه قلبمه،این واسه پادرد،این واسه تئوریم(منظورش همون تیروئیده!) این قرصها رو هم فاطما خانوم همسایه ام داده میگه گرازپامه(همون اگزازپام) واسه بیخوابیم و...هزارجورد درد دیگه...هزار بارم که توضیح میدی باز می ره سر جای اول!تازه آخرشم که راضیش کردی میگه قربون دستت ننه این آمپولای ویتامین منم بزن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وهر روز و هر روز این ماجرا تکرار میشه.تازه هر کسی هم بهت زنگ میزنه و sms میده یا احیانا ایمیل مطمئنی نمی خواد حالتو بپرسه بلکه سوال داره.واقعا چیکار میشه کرد؟ چطور میشه به مردم حالی کرد که بابا جان منم آدمم،منم دوست دارم بیرون ازمحیط کارم راحت باشم.نمی خوام شغلم همه زندگیم باشه.درسته که منم دوست دارم به مردم کمک کنم. اما آخه  چه جوری؟هی هر دقیقه که یه مشکلی پیش میاد که برنمیدارن زنگ بزنن به یکی.اونم آدمه ناسلامتی.حالا هی بگو کو گوش شنوا...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 14:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;تواز راه می رسی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;ومن ،&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پراز دلیل کودکانه ام هنوز&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;تو می روی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;ومن ،&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پر ازبلوغ حسرت تو می شوم....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>بازهم حرفی زد که منو شکست، خودش نفهمید، هیچوقت نفهمیده... هنوز سرد و سخته و پر از فاصله... به اندازه 26 سال ازم دوره و من هنوز امیدوارم به تغییر... </description>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>    زندگی در چند کلمه!</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                               &lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;  زندگی در چند کلمه&lt;/FONT&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#6666cc size=4&gt;خواستگاری- عقد- عروسی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس- تاتی تاتی- کفش بوقی- کودکستان- اسباب بازی- سه چرخه- تلویزیون- پینوکیو- کلاه قرمزی- دبستان- شیطون- معلم- پونز- صندلی- کتاب- درس- دودره- کلک بازی- دبیرستان- ولگردی- نامردی- شبگردی- پیش دانشگاهی- درس- آیندگان- قلمچی- کنکور- شماره عینک 5- دانشگاه- بادگلو- استاد- PhD- رفرنس- آموزش- خوابگاه- تنبلی- کلاس- روحیه- دودره- بی خیال- پایان ترم- امتحان- خر- گل- گیر- استاد- التماس- گریه- زاری- ضجه- 02/12- درگاه الهی- سجده- شکر- کلاس- دختر- همکلاسی-خوشگل- عاشق- شعر- غزل- پیشنهاد- غلتک- دپرس- بدبخت- مفلوک- گیر- دوباره- پیشنهاد- غلتک- پررو- سمج- گیر- سه پیچ- سه باره- پیشنهاد- غلتک-  سنگ پا- قزوین- سریش- زگیل- راضی- جزوه- کتاب- رد- بدل- مشکوک- جزوه- صحبت- دانشکده- تابلو- ضایع- جاسوس- آنتن- کمیته انظباتی- گریه- زاری- التماس- بخشش- دوباره- جزوه- کتاب- لیلی- مجنون- خواستگاری- مهریه- سکه طلا- شیربها- کوفت- زهرمار- عقد- تالار- عروسی-  ماه عسل- زندگی- شیرین- مصاحبت- مسالمت- مخالفت- جروبحث- دعوا- خونه باباش- آشتی- حامله- جنین- 9ماهه- بچه- پسر- قند عسل- تپلی- گوگولی- وق وق- پستونک- وق وق- کهنه- خیس...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 14:12:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرت</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تحمل نگاههایی پرسشگر و خیره و غوطه ور در فضایی سنگین. اجبارهای سخت و خشک و من گیج گیج با لبانی بسته و دلی پرآشوب، پر از فریاد، پر از خروش سالها... رفتن تا نزدیکترین نزدیک و بازگشت با دستانی خالی. قلب هایی یخ زده در گرمایی دم کرده وتهوع آور.اگر این زندگیست و حیات وای بر زندگی...وای بر زندگی.. وای بر من و وای بر تمامی افکار جاری در فضا. دریغ از ذره ای عشق، قطره ای نور و لحظه ای نرم. بن بست های هراس انگیز و خیابانهای پیچ در پیچ و   بی انتها و من گم شده در این هیچاهیچ پوچ و مضحک. تنفری رو به تزاید و چشمانی سرد و یخ زده و...دستی که هرگز دستم را نخواهد گرفت. بیهوده قدم برمیدارم این راه را پایانی نیست و دستانم را تکیه گاهی. بیهوده می سرایم نغمه ام را بیهوده، هیچ شنونده ای نیست. چه سان می گذرند انسانها از کنارم، همچون سایه هایی مبهم و تاریک و چه سان وجود دارم اگر هیچ است و هیچ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر</title>
<link>http://baharbanooo.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پنجه درافکنده ایم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;با دست هایمان &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به جای رها شدن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; سنگین سنگین بر دوش می کشیم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بار دیگران را&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به جای همراهی کردنشان.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; عشق ما&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; نیازمند رهایی است &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نه تصاحب.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; در راه خویش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; ایثار باید&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; نه انجام وظیفه.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;مارگوت بیکل(ترجمه احمد شاملو)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 13:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharbanooo&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>baharbanooo</dc:creator>
<guid>http://baharbanooo.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
